10 نمونه از بهترین عبارات عاشقانه

1) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم.”. سام کین

2) "
من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." . جولیا رابرتز

3) "
دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." . ناشناس

4) "
زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." . آنتونیو دو سنت اگزوپری

5) "
در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." .هانس نوون

6) "
عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." .کی نودسن

7) "
اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." . ناشناس

8) "
بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند.باید آنها را با قلبتان احساس کنید." .هلن کلر

9) "
این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." . فرانکلین پی جونز

10) "
اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." . هرمان هسه

هفت نصيحت از مولانا

  • گشاده دست باش ، جاري باش ، كمك كن ( مثل رود )
  • با شفقت و مهربان باش ( مثل خورشید )
  • اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان ( مثل شب )
  • وقتی عصبانی شدی خاموش باش ( مثل مرگ )
  • متواضع باش و کبر نداشته باش ( مثل خاک )
  • بخشش و عفو داشته باش ( مثل دریا )
  • اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش ( مثل آینه )

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر* فرشته

زبان گلها

از دیر باز تا کنون نویسندگان و سخن پردازان گلها را زبان احساس نامیده اند و اززبان حال گلها تعبیراتی لطیف و شاعرانه بوجود آورده اند به عقیده آنان هر گلی نماینده احساسی است و می تواند مکنونات قلبی اهداء کننده گل را آشکار کند ...
 
 
گل سرخ : عشق آتشین مرا بپذیر
 
غنچه گل : برای نخستین بارقلبم به خاطر تو لرزید
 
گل میخک : قلبم را به تو تقدیم میکنم
 
گل شقایق : زندگیم فقط به خاطر عشق توست
 
گل بنفشه : همیشه به یاد من باش
 
گل اطلسی : نمیدانم مرا دوست داری یا نه
 
گل محمدی : ترا از صمیم قلب می پرستم
 
گل شب بو : در شب مهتاب ، رویت را می بوسم
 
گل همیشه بهار : عشق تو برای همیشه در قلب من رخنه کرده
 
گل داوودی : از صدای دلپزیر تو لذت می برم
 
گل اشرفی : این هدیه را از من بپذیر
 
گل اقاقیا سفید : عشق پاک ، نتیجه ازدواج و خوشبختی
 
گل میمون : یک بوسه می خواهم نه بیشتر
 
گل یخ : از عشق تو نا امیدم
 
گل تاج خروس : از دوریت سرگردان شده ام
 
گل لادن : گاهی از من یاد کن
 
گل سفید : میسوزم و میسازم
 
گل مینا : بی وفا بدلداده ی خود رحم نکردی
 
گل کامیلیا : فداکاری در راه عشق خوشبختی می آورد
 
گل زرد : از تو بیزارم
 
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادی
 
گل ساعتی : در واپسین دم زندگی ، خوشبختی تو را می خواهم
 
گل پژمرده : افسوس که بهای عشقت را ناچیز پنداشتی
 
گل مریم : به پاکدامنی تو دورود می فرستم
 
گل کوکب : چرا بیهوده قلبم را افسرده می سازی
 
گل رازقی : شفا و بهبودی تو را آرزو دارم
 
گل لاله : تو که دل من را غم زده می خواهی ، این من و این دل دردمند من
 
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلی هستیکه دلدادگان را از تو نتیجه ای یست
 
گل بیدمشک : اگر می سوزم و خاکستر میشوم ، گناه از بخت نامساعد من است ؛ ترا می بخشم
 
گل رازیانه : هرچند درکنارم نیستی ولی نگاهت در تنهایی مونس من است
 
گل ناز : ناز و دلبری جامه ایست که به قامت تو دوخته اند 

 
گل یاسمن : دستی است که دامن دلدار می گیرد و زبانی است که تمنا میکند
 
گل یاس : از من نخواه که جز راستی سخن گویم ، من شیفته تو هستم
 
گل چای : بختم بیدار و طالعم میمون است
 
گل هرزه : حساس و موشکافم و بر عشق گذشته حسرت میخورم
 
گل حنا : بیشتر از این دیگر فریب تو را نمی خورم
 
گل شیپوری : به تو اطمینان میدهم که جنجال حسودان در عشق ما اثری نخواهد کرد
 
گل مروارید : این آواز حزین دلداده ایست که برای آخرین بار سخن میگوید
 
گل سوری : عزیزم با من مهربان تر از گذشته باش
 
گل عباسی : تو مایه امید و سرچشمه آرزوهای منی
 
گل شمعدانی : عشق لازمه زندگی است و بدون عشق نمی توان زنده بود
 
گل نرگس : خود را این همه سزاوارعتاب نمی بینم ، دلم از نا مهربانی های تو به ستوه آمده است

تعداد گلها

يک شاخه گل : تو همه چي براي من هستي

دو شاخه : من ميخوام با تو سفر کنم.

سه شاخه:ميخوام تو رو ملاقات کنم .

چهار شاخه :برايت ارزش و احترام قائلم و ازت تشکر ميکنم

پنج شاخه : همه کار برات انجام ميدم.

شش شاخه : به قول و قرار هاي تو اعتماد ندارم!

هفت شاخه : عاشقت هستم

هشت شاخه : من تا زمان مرگم مال تو هستم

نه شاخه : ميخوام باهات تنها باشم

ده شاخه : زن يا شوهرم ميشي؟

نمک شناس!!!

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.


البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.


خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است ، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است ، بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.

خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم ، من ندانسته نمکش را چشیدم ، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و...


آنها در آن دل سکوت سهمگین شب ، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است ، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و...


بالآخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم . در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم .


این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟

گفت : آرى .

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى ؟ گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى ، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

او یعقوب لیث بود و چند سالى حکمرانى کرد و سلسله صفاریان را تاءسیس نمود.